تبليغاتX
فاطمه

فاطمه

فرزند شهید

کی گفته من بابا ندارم !؟

کور شود هرآنکه نتواند دید...

بقیه عکسها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/08ساعت   توسط فاطمه  | 

سیب گاز زده

 

از بهشت به زمین آمدند تنها به خاطر یک درخت سیب!

به من بگو با این  باغ سیب که روی زمین است به کجا خواهم رفت؟

نه این باغ سیب زمینی ها که نشان می دهی را نمیگویم آن درختهای برافراشته را میگویم ...

آنجا که  هابیل ایستاده !

حالا برای این که هابیل مصون بماند دست مان سیب زمینی داده اند و کاردها را کند کرده اند !

هابیل ! برادر من !بیا و برادری کن معشوقه قابیل را پس بده!

این کاردها کندند ،اما وقتی پای عشق در میان است  دست که سهل است سر میبرند ...

اثر انگشت قابیل را نگیرید

روی این سیب  اثر انگشت حوا و گاز  آدم است !

قابیل را به زمین آوردند تا معشوقه اش را بدهند به هابیل

تا هابیل را  روانه بهشت و حوریانش کنند

حالا همه ی قابیل ها قربانی  خودخواهی هابیل اند !

حالا خسرو کامش شیرین است و فرهاد کاردش را به قلب کوه فرو میکند !


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/30ساعت   توسط فاطمه  | 

فلسفه چادر

تو میگی چادر سر کردن صرفا حجاب نیست ... باشه منم میگم ...

خواهرم سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت می دهم .

 پس امانتدار باش!


برچسب‌ها: حجاب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/27ساعت   توسط فاطمه  | 

هم ولایتی

"ما در مقابل تهدید، تهدید می‌كنیم. هر كسی فكر تجاوز به جمهوری اسلامی ایران در مخیله ‌اش خطور كند، باید خود را آماده دریافت سیلی‌ های محكم و مشت‌ های پولادین كند"  مقام معظم رهبری

مقام معظم رهبری خطاب به  سردارسلیمانی :" خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید. شما شهید زنده هستید . بله شما هم شهیدید. شما بارها در میدان جنگ به شهادت رسیدید. "

اَشتر هایی که  بر چشم  حاج قاسم گذاشته اند را  درون تابلویی در خانه گذاشته است.

پدر بزرگ وقتی از عزاداری  اباعبدالله  (ع) آمد دلش خوش بود که عکس  پسرش را نیز حاج قاسم  در میان آنها نهاده !

 زهی سعادت است پدر شهید بودن ،اما برای پدر بزرگ سعادتی بود  دیدن عکس عمو  در قلب  قابی که حاج قاسم از یاد نبرده بودشان !

حاج قاسم مالکِ اشترهایی است که برایش وصیت کرده اند دست از ولایت فقیه بر ندار!

من کرمانیم  ،حاج قاسم هم . اما فرقی ندارد که کرمانی باشی یا تهرانی، اصلا فرقی ندارد  ایرانی باشی  یا عماد مغنیه ، در رکاب ولی که باشیم میشویم هم ولایتی ،میشویم دشمن سوز ...

 

"...صهیونیست‌هــای خونخوار و جنایتکار بدانند که خون مطهر شهیدانی همچون عماد مغنیه صدها عماد مغنیه می‌آفریند و مقاومت در برابر ظلم و فساد و طغیان را دو چندان می‌کند. مردانی چون این شهید بزرگوار زندگی و آسایش و بهره‌مندی‌های مادی خود را در راه دفاع از مظـلوم و مبـارزه با ظلم و استکبار فــدا کردند. و این ارزش والائی است که همه‌ی وجــدان‌های انسـانی در برابر آن سر تعظیــم فــرود می‌آورند. رضـــوان خدا بر او و بر همه‌ی مجاهدان راه حق باد.
من این شهـــادت بزرگ را به شخص شمـا و به خـانواده‌ی گرامیش و به جوانان سرافراز حزب‌الله و مقاومت و به همه‌ی ملت لبنان تبریک و تسلیت می‌گویم."
والسلام علیه و علیکم ورحمة الله
سیدعلی خامنه‌ای
25/بهمن/1۳۸۶

سه‏شنبه ... 23 بهمن 1386 ... ساعت 22:30 دقیقه ........ خیابان کفر‏سوسه ... دمشق...

 اتومبیلی منفجر می‏شود و یکی از فرماندهان ارشد حزب‏الله لبنان به شهادت می‏رسد

او فرمانده اطلاعات عملیات حزب‏الله لبنان، همان عماد فائز مغنیه است، معروف به حاج رضوان. کسی که من و تو وقتی نامش را شنیدیم که پیش‏وند شهید، تکمیل کننده آن بود

این آخرین خبر برای دشمنان و اولین خبر برای ما  از مردی بود که در همین زمان و در مکانی نه خیلی دور از ما می‏زیست.هیچ نمشناسمش مگر به هم ولایتی مگر به  کلام دشمنان  که سخن گوی وزارت امور خارجه امریکا درباره او _ که متهم به بیش‏ترین تعداد عملیات علیه امریکا و اسرائیل است _ میگوید: « جهان بدون مغنیه، جای بهتری است. »

او کسی است که به گفته خانواده اش در بیست سال آخر حیاتش حتی دو شب هم یک جا نخوابیده !

آری نمیشناسمشان ولی برای ما قدرالرجل علی همته...  همتی که در ره  مقتدا ست ... همتی که  فیش حقوقی و اضافه کاری برایش تعریفی ندارد جز سربازی  در ره ولی ....


برچسب‌ها: امام خامنه ای
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/23ساعت   توسط فاطمه  | 

اگر نبودند...

 

بعضی ها   آنقدرمیفهمند و اینقد عقیل اند به عقلت شک میکنی، اگر منتقدشان شوی!

 و یک سر سوزن دانسته هایت هم میشود تف سر بالا

میشوی کوته نظر برای ادم های خیلی چیز دان .

( اشتباه نشود  نمیگویم همه چیز ، آنها  اینقد انسانهای افتاده ایی اند که همه چیز نمیدانند !)

وبرای خیلی دان ها  ! باید یک ابر استاد  بیایید تا افتاده سخن گویند

وگرنه تویی که  بر اندک " چیز" ندانسته شان  سخن گویی  ،میشوی

افراطی  و یا خشک برای مقدس ها !

نه انتقاد و نه تعریف!

باشد !

 دورا دوریاد میگیرم

دوری و بیخیال دوستی

.......

 در زندگی ، حقیقتی رخ داد که مرا به یاد  زمانی دور از  زندگی مجازیم انداخت

آن هنگام که نمیدانستم بعضی وبلاگ ها خاص اند !

یعنی شناخته شده  و یک جورهایی در این مجاز نخبه اند !که الحق هم بودند  

و من هم  برایشان نظری چه تشویق و نقد ، و چه پیشنهاد میذاشتم

اما نمیدانستم آنها خاص اند و ما  خس ها  نباید  دور برشان بپلکیم

یکی شان را یادم نمیرود به ازای برخورد تندش دیگر وبلاگش را بدون نظر میخواندم !

و البته هنوز هم میخوانم ، چرا که هنوز هم تازه و نو  مینویسد !

اما فقط مینویسند ! میخوانمشان مثل کتاب ! بی روح ...

حتی از ترس لینکشان  هم نکردم

 البته بهتر بگویم از ترس این که غرورم را با انتقادها و یا بهتر بگویم تحقیر های تندشان  بشکنند لینکشان هم نکردم !

البته بسیارند دوستان وبلاگ نویس خاص و خاکی که هر چند وقت یکبار خاک افتاده بر روی این وبلاگ را به تن  میتکانند  و دلمان  را تکانی میدهند !

اگر نبودند زندگی مجازی را  پایان میدادم !

وبلاگشان را اگر دیر میخوانم اما فقط نمیخوانمشان...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/14ساعت   توسط فاطمه  | 

بابا

با تلفن کلاسها را هماهنگ میکرد ،

همکارانش که زنگ میزدند احوالش را بپرسند  ،دیگر ول کن نبود

مادر میگفت بیخیال کار

اینجا سی سی یو ست نه  محل کار

میگفت کار قرآنی ست نباید زمین بماند

و ننزل من القرآن ماهو شفاء و رحمة للمومنین

التماس دعا

 

 من فاطمه ام

این منم که  مسلمانم

خودم چادر سر کردن را دوست دارم

خودم خدا را فهمیدم

قلبم نا خود آگاه  غروب جمعه را بی تاب است

 هم استعداد و هم همتم اینقد بالا بود که بالاترین نمره های قرآن را همیشه برای خود متصور بودم

فقط نمیدانم اینها که منم 

 پس چرا  میگویند دختر آقای ...

اصلا گیرم که پدر من فاضل

از فضل پدر مرا چه حاصل!!؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت   توسط فاطمه  | 

ما، همان جمع پراكنده ...

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

 

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

- « آي آدمها ...

آي آدمها ... »

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !

« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...

 

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .

با غريوي،

كه به خاموشي مي پيوست .

با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا

چنگ مي زد، مي آويخت ...

 

ما نمي دانستيم

اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،

اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،

اين منم،

اين تو،

آن همسايه،

آن انسان!

اين مائيم !

ما،

همان جمع پراكنده،

همان تنها،

آن تنها هائيم !

 

همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .

آن صدا، اما خاموش نشد .

- « ... آي آدم ها ... »

« آي آدم ها ... »

آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،

آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !

تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،

خاطري آشفته ست،

ديده اي گريان است،

هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛

آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .

 

آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،

آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،

« آي آدم ها » را

در همه جا مي شنويم .

 

در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،

ننگ مان باد اين جان !

شرم مان باد اين نان !

ما نشستيم و تماشا كرديم !

 

در شب تار جهان

در گذرگاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !

در دل اين همه آشوب و پريشاني

اين که از پاي فرو مي افتد،

اين كه بردار نگونسار شده ست،

اين كه با مرگ درافتاده است،

اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛

اين منم،

اين تو،

آن همسايه !

آن انسان،

اين مائيم .

ما،

همان جمع پراكنده، همان تنها،

آن تنها هائيم !

اينهمه موج بلا در همه جا  مي بينيم،

« آي آدم ها » را مي شنويم،

نيك مي دانيم،

دستي از غيب نخواهد آمد

هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم

با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم

آستين ها را بالا بزنيم

دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش

مهرباني را،

دانائي را،

بر بلنداي جهان،

بنشانيمش ... !

 

- « آي آدم ها ... !  موج مي آيد ... »

 

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/19ساعت   توسط فاطمه  | 

درود بر سربازان بی نام و نشان امام خامنه ایی

یک نه دی میگوییم و یک نه دی میشنویم !

یک 9 دی مینویسیم و یک نه دی میخوانیم !

نه  ده  تنها  ، یک روز است برای خیلی ها !

اما برای آنها که هر روزشان نه دی است ،

نه ده  شبش هم  روز است !

بدانیم  امشبی را که آسوده به خیال فردا میخوابیم . خیلی ها  بیدارند و فردا یی که آسوده شعار شهادت طلبی میدهیم !

 آنها از شبهای قبل تر به مسلخ عشق رفته اند!

آنان اندک  یارانی اند که  حتی در تاریکی شب ولی شان را  تنها نمیگذارند...

 آری ...

در سفر عشق خطر باید کرد


سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد

پی نوشت:

هنوز هم خجالت میکشم از نه دی بنویسم چرا که میدانم شعار میدهم  

و یک روز شمار ایام است برای منی که خواب و خور راحتی برای خود طلب کرده ام!

بی آنکه وقف شوم به نام دینم

به نام خونهای رفته

برای چشم های قرمز شب نخوابیده

برای  سرهای رفته و پاهای تاول زده ی

 بچه های بسیجی ای که نگذاشتند  کلام امام بر زمین بماند !

چرا خودمان را گول بزنیم!

این که میبینیم به رهبر ظلم میشود !

 این که میبینیم کلام آقا را  نامردمانی زمین میگذارند و بعد جفت پا به رویش میتازند

بی تعارف بگویم 

 ازتنبلی و خمودگی ماست !

میخواهیم دعوت نامه بدهند

که خانم و آقای محترم بفرمایید  برای آقا فلان کار رابکنید

بعد  اگر احیانا وقت داشتیم

به خوابمان بر  نخورد

از کلاس درس و دانشگاهمان عقب نیافتادیم ،

مهمانیمان  سر جایش  انجام شد

و ، وغیره مان تکمیل گشت

من باب فوق برنامه برویم و ادای تکلیف کنیم !

اول از همه خودم را گفتم  و بعد هر که میداند خودش اینگونه است !

کمی که از لاک خودم بیرون می آیم ! میبینم هیهات... این جامعه چقـــــــــــــــــد کار دارد و ما هنوز از بیکاری مینالیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/08ساعت   توسط فاطمه  | 

آخرین لبخند او را به خاطر سپردیم

"من کارت پایان خدمت ایشان که حاوی تمامی مشخصات ظاهریشان بود را به برادرم داده بودم و هم اطلاعاتی که ممکن بود به شناسایی اش کمک کند. به عنوان مثال مچ پای راست شهید بر اثر شکنجه‌های ساواک نشانه خاصی داشت چراکه آن زمان با مته پای او را سوراخ کرده بودند و جالب است از روی همین نکته متوجه شده بودند جنازه اولی که تحویل داده بودند مربوط به شهید نیست. آن‌ها نیز دولت عراق را تهدید کرده بودند اگر پیکر واقعی ایشان را تحویل ندهید ما بازمی‌گردیم ایران و اعلام می‌کنیم که او زنده است و دولت عراق نمی‌خواهد به ما تحویل دهد. همین تهدید کارگر شده بود و آن‌ها پیکر واقعی شهید را تحویل داده بودند و برادرم نیز همانجا دوربینی خریده بود و از تمام مراحل تحویل و تشییع جنازه در عراق فیلمبرداری کرده بود.»

محمدمهدی فرزند شهید درباره‌ وضعیت پیکر پدر در هنگام بازگشت به ایران می‌گوید: تابوتش را آوردند، در تابوت را به کناری گذاشتند. می‌خواستم پس از ۱۱ سال با او سخن بگویم. اسکلتی بود با پوستی قیرگون، به رنگ قهوه‌ای تیره که از مومیایی پوشیده شده بود. کاسه چشمانش گود شده و دهانش با حالت لبخند گشوده مانده بود. دندان‌هایی که از زمان شکنجه ساواک شکسته بود و سینه‌اش را به خاطر شناسایی دقیق‌تر، از بالا تا پایین شکافته بودند و مجددا به گونه‌ای خاص دوخته بودند. تکیده و لاغر می‌نمود. استخوان‌های حنجره شکسته شده بود به طوری که گردن کاملا می‌چرخید! یادم می‌آید که در بین راه، از کرمانشاه تا تهران که از رییس پزشک قانونی در مورد تاریخ و نحوه شهادت پدرم پرسیدم، گفت «پس از شکافتن پوست، ماهیچه‌ها تازه به نظر می‌رسیدند و در ناحیه قفسه سینه و جمجمه شکستگی دیده می‌شد و استخوان حنجره به طور کامل شکسته شده و با توجه به خون‌مردگی که در ناحیه مچ‌ها دیده می‌شد، حدس می‌زنیم که در زمان شهادت، دست‌ها و پاهای ایشان را به جایی محکم بسته بودند و بعد ایشان را خفه کرده بودند.» این را به وضوح دیدیم و آخرین لبخند او را به خاطر سپردیم و من حالا با پیکر قطعه قطعه او روبرو شده بودم.

اینکه در ۱۱ سال اسارت بر مهندس چه گذشت و او سرانجام چگونه و چه زمانی به شهادت رسید هنوز هم سوالاتی بی‌جواب هستند. سوالاتی که شاید با رمزگشایی از جلسه وزارت امور خارجه در سال ۷۰ که به همین منظور برگزار شد پاسخی برایشان پیدا شود. بتول برهان‌ اشکوری، همسر شهید درباره این موضوع می‌گوید: زمانی که رفته بودیم پیکر شهید را به تهران بیاوریم، پیکر ایشان را سه نوع مومیایی کرده بودند که وقتی علت را جویا شدم نماینده پزشکی قانونی گفت شاید به این دلیل باشد که زمان شهادت را به راحتی تشخیص ندهیم. بر طبق گفته‌های نماینده پزشکی قانونی تاریخ شهادت ایشان برمی‌گشت به این اواخر و ظاهرا تا سال ۶۸ نیز زنده بودند اما‌‌ همان زمان یک استخوان‌شناس نیز از صلیب سرخ آمده بود و قرار بود هم او و هم کار‌شناسان پزشکی قانونی بر روی پیکر شهید تحقیقات لازم را انجام دهند. به همین منظور جلسه‌ای در وزارت خارجه جهت ارایه گزارش درباره زمان شهادت شهید برگزار شد که متأسفانه ما نتیجه این جلسه را هیچ‌گاه متوجه نشدیم. قرار بود در این جلسه نتیجه نهایی و گزارش مکتوب درباره تحقیقاتی که درباره پیکر شهید انجام شده است را اعلام کنند اما آن گزارش محرمانه اعلام شد. لذا ما هیچ‌گاه زمان و تاریخ شهادتش را متوجه نشدیم.

سرانجام در 29 آذر سال 1370پیکر وزیر نفت دولت شهید رجایی ، مهندس محمد جواد تندگویان  را به میهن اسلامی بازگرداند.

پی نوشت :

ان فی ذلک لآیة لکم ان کنتم مؤمنین...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت   توسط فاطمه  | 

وقت گل نی!

لاجرم !

باید بر سر نی گلی افراشته شود !

تا وقتش آید...

 

 

سردار بی سرپی نوشت:

 

داد می زد گریه می کرد،می گفت:می خواهم صورت برادرم را ببوسم...

اجازه نمی دادند.

یکی گفت:خواهرش است مگر چه اشکالی دارد؟بگذارید برادرش را ببوسد.

گفتند:شما اصرار نکنید نمی شود. این شهید سر ندارد ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت   توسط فاطمه  |